زمانه‌ی درمانگر

بعد از کلی گشتن و امتحان کردن ماشین های کوچک و جمع و جور و سرکله زدن با فروشنده‌هایی با لهجه‌هایی از شرق اروپا و آسیای دور بالاخره این ریو مدل ۲۰۰۸ به دل ما نشست. فروشنده ظاهراً از خودمان بود، انگلیسی را به گونه‌ای ادا می‌کرد که مطمئن شود مدیون هیچیک از واژه‌ها نمی‌ماند. با هم سوار شدیم و دوری در خیابان‌های اطراف زدیم. پرسیدم اهل کجایی گفت «عراق». جا نخوردم می‌شد حدث زد که عرب زبان است. پرسیدم مشغول به کاری؟ گفت: «نه مشغول تحصیل هستم، داروسازی می‌خوانم». ماشین را برای فروش گذاشته بود تا ماشینی بزرگتر برای خانواده چهارنفره‌اش‌ که به‌ تازگی به استرالیا آمده بودند، بخرد. پسندیده بودم کمی قیمت بالا بود که آنهم قابل مذاکره بود.

قرار شد یکبار دیگر همراه خانواده برای دیدن ماشین برویم و معامله را نهایی کنیم. مدرسه‌ها از دوشنبه صبح باز می‌شد و بدون ماشین دوم کار خیلی سخت بود. من وظیفه بردن رادین به مدرسه را دارم و این کار با اتوبوس شدنی نیست. خلاصه اینکه ماشین باید ظرف بیست و چهار ساعت آینده نهایی می‌شد. این بود که همان شب با خانواده برای دیدن دوباره ماشین رفتیم و تصمیم به خرید گرفتیم. وقتی خواستم پول را الکترونیکی جا به جا کنم متوجه تردید در نگاه زید شدم . خواست که پول نقد در عوض تحویل ماشین دریافت کند. شنبه شب پنج هزار دلار پول نقد جور کردن کار ساده‌ای نیست. با چند با جا به جا کردن و بالا بردن سقف دریافت از خوپرداز بانک ساعت ۹ شب پول را آماده کردیم و دوباره جلوی خانه زید رفتیم. آزاده با بچه‌ها به خانه برگشت و من هم با زید در ماشین نشستیم تا مدارک را امضا کنیم و معامله را نهایی کنیم. سادگی بعضی کارها اینجا یادآور خوبی است که زندگی بر اساس اطمینان چقدر ساده است. برای خرید و فروش یک ماشین شما کافی است پشت یک برگه را امضا کنید که ماشین رو به خریدار فروخته اید و هرد دو تا دو هفته فرصت دارید به دفاتر خدمات دولت بروید و خرید و فروش را به صورت جداگانه ثبت و رسمی کنید.

تاریک شده بود و به سختی و با کمک نور سقفی ماشین مدارک را امضا کردیم. وقتی رو به زید کردم تا برای برایش آرزوی خیر و برکت کنم در جواب در حالیکه دستانم را فشار می‌داد گفت که ما احساس بدی نسبتی به مردم ایران نداریم. گفت که پدرش برای چندین سال در ایران اسیر بوده است. گویی داغ دلم را تازه کرده باشد آهی از ته دل کشیدم و داستانم را برایش تعریف کردم. از شهادت دایی مهرداد گفتم، از جوانی که مادر به انتظار برگشتش لباس عروسش را با دست دوخته بود. مهرداد امید به زندگی داشت. پنج تومانی های توی قوطی فیلم را که یکی یکی برای خرید ارگ جدید جمع کرده بود هنوز یادم هست. باشگاه وزرشی شیراز که محل تمرین دو میدانی بود را یادم هست. خوب می‌دوید و همین دویدن باعث شد که نفر اول در صفی باشد که در انتظار بمب هوا به زمین هواپیمای عراقی بود. از مادری گفتم که سر خاک فرزندش آنقدر گریست تا به فرزندش پیوست. از بی خانمانی‌ها و مهاجرت‌ها. از سال‌های غمگینی که همه عیدهایش دلگیر بودند.

و هر دو ما در گذر زمان حالمان بهتر بود…

Print Friendly, PDF & Email

شما ممکن است این را هم بپسندید

۲ پاسخ‌ها

  1. چقدر زیبا روایت می کنید! تبریک میگم.

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *